امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

شمال تا جنوب

1392/5/29 18:58
نویسنده : مامان ستاره
1,770 بازدید
اشتراک گذاری

سلام بر گل پسريهاي ناز خودم اين روزها خيلي تنبل شدم يعني تنبلي از من نيست كار خونه فرصت نميده كه من بيام و هر از گاهي از شما وروجكهاي خوشمزه چيزي بنويسم هر وقتم كه ميخوام بنويسم ايقد از پشت ميز بلند ميشم كه مطلب از دستم ميره و يادم نمياد چي قرار بوده توي اين وبلاگ مجازي براي شما عزيزانم ثبت كنم .اول از همه طبق معمول از اميرحسين نازنينم بگم كه خيلي پسر خوبي شده و من خيلي ازت راضيم فقط خيلي ازم سوالات عجيبي ميپرسي كه منم تا اونجايي كه ميشه سعي ميكنم خيلي ساده بهت توضيح بدم .اين روزها همچنان تو خونه ايي و لذت تعطيلات تابستون رو ميبري .

ارمياي عزيز تو هم واكسن شش ماهگيت رو با تاخير يك هفته ايي زدي .قبل از واكسنت من هر روز تو و داداش اميرحسين رو پارك ميبردم آخرين روزي كه پارك رفتيم دقيقا فرداش قرار بود واكسن بزني روز دوازدهم مرداد ،شبش من خواب بودم يهو از خواب پريدم اومدم چكتون كنم دست بهت زدم ديدم داغ داغي و قلبت تند تند ميزنه خيلي تعجب كردم گفتم آخه چي شد چرا بچه شش ماهه بايد اينجوري تب كنه .همون شب شيافت كردم تا صبح تبت اومد پايين بردمت يه دكتر ديوانه ايي تو اون وضعيتي كه من تعريف كردم تشخيصش اين بود براي دندونته و من مصمم بودم تشخيصش اشتباهه و ناراحت هم شد و دري وري ميگفت كه اون پزشكه مثلا و به من گفت واكسن بزن وقتي هم بردمت مشورت كنم با مركز بهداشت گفتن توي اين تب نميشه خلاصه بردمت يه پزشك متخصص ديگه و گفت، اين تب ويروسيه و اسم ويروسش هم روزئولا بود كه ارميا زود گرفته بود و توي پارك كسي مبتلا بوده ارميا كوچولوي ما هم درگيرش شده و بعداز تب شديد تمام ناحيه شكم و كمر پر شد از جوشهاي ريز و خلاصه هفته ايي بود.بعد از بهبودي واكسن زديم و اين بدترين واكسن بود چون خيلي اذيت شدي و هم منو اذيت كردي تا صب خواب نداشتي و فقط گريه و گريه .بعد از اينكه جاي واكسن بهتر شد بابايي تصميم گرفت ما رو ببره يه دوري بده و تصميم گرفتيم بريم شمال پسر عموم كه سربازه هم باهامون بود و توي سفر كلي خوشگذشت و بعد از سفر شمال مستقيما راهي سفر جنوب شديم و يه گشت اساسي با كلي خستگي توي راه و تفاوت هوا در شمال و جنوب ايران،چاشني اين سفر بود

 

 

اينم ارميا در تخت روان و در مسير شمال

 

 

اينجا هم شماله و اميرحسين با اين وضعيت لباس توي جنگل و با اون بارون و هواي سرد و مه آلود كه خود عكس گوياي همه چيزه من كه از ماشين بيرون نيومدم وگرنه ارميا تو هم سرما ميخوردي، اميرحسين و بابا سيامك كه حسابي سرما خوردن و دوتا آمپول جانانه زدن

 

 

اينم يه عكس ارميا قبل از شروع بارون  

 

 

اينم يه عكس از اميرحسين و محمدرضا(پسرعموم )كه توي اين هواي يخ هندونه هم ميخورن و تعارف منم ميكنن .اين عكس رو از توي ماشين ازتون گرفتم

 

 

اينم از كندو عسل اميرحسين كه خودتم با كندو يادگاري عكس گرفتي تو جنگل كه بوديم هوا خيلي باروني شدو بساطمون رو جمع كرديم توي راه برگشت بوديم كه صندوقهاي كندو هاي پرورشي رو ديدي و بابايي تصميم گرفت يكيش رو برات بخره و با كلي چك و چونه يارو يه دونه كندو فروخت و همش ميگفت اين كندو ها فروشي نيست و بايد برين از مغازه بخرين

 

اينم يه جاي ديگه اومديم ناهار بخوريم و تو همين مكان برامون كلي اتفاق افتاد كه همشون شد خاطره اسم اينجا رودبارك بود و من و بابايي زياد اينجا اومديم،ارميا هم كه لباس گرم براش نيورده بودم دورش حوله كردم و پتو .هرچي لباس برداشته بودم آستين كوتاه بودناراحتناراحت مامان حواس پرت

اينم يه عكس سه نفري كه هيچ كدوم از عكسها بابايي صورتش پيدا نبود،ارميا كه لباس گرم نداشت اميرحسين كه لباس گرم براش آورده بودم تنش نميكرد و عاقبت سرما خورد

در پايان اين عكس رو گذاشتم يدونه از اون اتفاقها كه برامون افتاد اين بود كه زمين خيلي گلي بود و ليز راه كه ميرفتيم ممكن بود بخوريم زمين خلاصه ماشين گيرافتاد و همش ليز ميخورد به يه زحمت خلاص شديم از اينجا،توي مسير برگشت خيلي بوي لاستيك ميومد ما فك ميكرديم بوي لنت ماشينهاي بقيه اس وقتي خواستيم بنزين بزنيم بابايي چرخها رو نگاه كرد ديد يه عالمه گل چسبيده به ماشين وقتي گلها رو ميكند خيلي بود من فك ميكردم همه رو در آورده خيلي زياد بود خيلي،خلاصه وقتي رسيديم بوشهر ماشين رو برده بود كارواش نگو يه عالمه ديگه گل چسبيده يارو كه ماشين رو ميشسته به بابايي گفته بود بخدا تو زمستون هم ايقد نديده بودم به يه ماشين گل چسبيده باشه نتيجه اش اين شد كه لاستيكهاي عقب بايد عوض شن كلا عاجشون از بيد رفته بود بر اثر سايش با گلهايي كه بهش چسبيده بود.بابايي ميگفت شانس آورديم اتفاقي نيوفتاده بود چون عقب اصلا ترمز گرفته نميشده و خودش احساس ميكرده فرمون تو دستش بازي ميكنه اما دليلش رو نميدونسته. اينم از سفر شمال تا جنوب ما و بعدم برگشتمون به تهران كه عكسهاي شيراز بماند براي پست آينده البته فقط عكسها از رستوران صوفي هست .رستوران صوفي شيراز،جز خاطره انگيزهاست براي من كه مربوط ميشه به اوايل ازدواج من و بابايي ،ما اونجا زياد رفتيم و اين اولين بار بود چهار نفره رفتيم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (23)

مامان ریحان
29 مرداد 92 19:41
سلام
بابا مایه دارها از شمال تا جنوب
محمدرضا هم اومده بود؟
وای که با دیدن عکس ارمیا چقدر جیغ کشیدم قوربونش برم عزیز خاله
امروز فیلم امیرحسین که فک کنم مال سن قبل 2 سالگیش رو گذاشتمو خاطراتو دوره کردم
ارمیا خیلی شبیه امیرحسین نیست
اینجا هم شباش سرد ِ روزاش خیلی گرمه سعی کن که تا هوامون سرد تر از این نشده بیای از دستت میرهاااااااااااااااااااااااااااا
و در پایان همیشه به گردش و خوش گذرونی


آره باهامون بود ،يكم شبيهن تا ببينم چي پيش مياد
مامان ریحان
29 مرداد 92 19:42
به ریحان میگم ارمیا رو بخورم
میگه:نهههههههههه ارمیا دختر خوبیه میگم نه ارمیا پسره میگه نه دختره ارمیا ریحانه ست

اي ريحانهههههههه

مامان ریحان
29 مرداد 92 19:44
ما هم از این عسلا خریدیم
ببینم کندوش عسل نداشت؟ چند خریدین؟


خيلي عسل داشت همون موقع رفتيم بازار كندو جدا كرديم.بيست و پنج بهمون داد
خواب گو
29 مرداد 92 21:12
سلام دوست من
وبلاگ جالبی دارید. برای شما آرزوی موفقیت دارم.


مرسي كه سر زدي به وبلاگ ما
مامان امیرعلی
29 مرداد 92 23:28
وای به به شمال وبارونانشالله همیشه به گردش وشادی
آبجی میخواستم بدونم ازفاصله سنی ارمیاوامیرحسین راضی هستی؟؟دارم به بچه دوم فکرمیکنم


مرسي.آره راضيم اما اگه زمان به عقب برميگشت وقتي اميرحسين دو سالش بود ميزاشتم باردار شم هر چي فاصله سن بينشون كمتر باشه بهتره با هم بزرگ ميشن ما هم يجا پير ميشيم
مامان ارمیا و ایلمان
30 مرداد 92 8:48
سلام دوست خوبم. خوشحالم که خوش گذشته. عکسهاتئون خیلی قشنگ بودن. دو تا جوجه های گلت رو ببوس.


سلام عزيزم مرسي شما هم جوجه هات رو ببوس
مامان پارمیدا
30 مرداد 92 12:24
وای شمال چه هوای با حالی بوده . همیشه خوش باشید .
اون تب سه روزه رو پارمیدا هم گرفت داروی خاصی هم نداشت فقط باید تبش رو پایین می اوردیم . خدا رو شکر که حالا ارمیا جون خوبه .


مرسي،آره داروي خاصي نداشت ولي مردمااااااا اون چند روزي كه تب داشت
نیره
30 مرداد 92 12:43
سلام خوبی ستاره جان بخدا بدتر از توام خیلی سرم شلوغه میام بزودی میام


پس بيا منتظريم
مامان ریحان
30 مرداد 92 17:39
خ مثه خصوصییییییییی
ღ مونا مامان امیرسام ღ
31 مرداد 92 0:03
همیشه به سفر و گردش عزیزم
ای جان شنیده بودم تب رزوئلا رو و میدونم که سخته
خداروشکر که مرکز بهداشت فهمیده و واکسن نزده.واقعا دکتر بود؟؟؟
چه جوری با زندگیه مردم بازی میکنند
واااقعا شمال هوا اینجوریه
الان مگه فصل برنج نیست
خوبه که اتفاقی نیفتاده .
ماشاالله چقدر بزرگ شده ارمیا جوون


واقعا بعضي دكترها با جون مريضاشون بازي ميكنن اينم كه بچه بود .چرا الان فصل برنجه .آره اكثرا هوا اينجوريه البته كلاردشت ،اونجا بينظيره
مرجان مامان آران
31 مرداد 92 12:08
همیشه به سفر عزیزمممم خوش باشیددددد
عکساتونن خیلی قشنگ بود


مرسي عزيزم
سعیده مامان آرتین (شازده کوچولو)
2 شهریور 92 9:39
ستاره جون خوب بود که به حرف دکتر گوش ندادی و بردیش دکتر. اگه با اون حال واکسن می زدی خدای نکرده مشکلیب براش پیش میومد. دوتاییشون رو ببوس


آره واقعا بخير گذشت- مرسي عزيزم
ناهید(مامان امیرحسین)
4 شهریور 92 10:57
ایشالله همیشه خوش و خرم باشید کنار هم.
اون عکسی که ارمیا ژست گرفته و دستشزیر چونه شه خیلی قشنگ بود. خداحفظش کنه.
هزارماشالله به موهای امیرحسین


مرسي عزيزم خوشحال شدم بهمون سر زدي
الی مامی آراد
5 شهریور 92 13:21
همیشه به گردش و شادی عکسهاتون خیلی ماه شده چه کیفی داره زیر بارون


مرسي گلم
ایلیا بلا
6 شهریور 92 15:09
سلام٬سفر خوش گذشت بهتون؟ارمیا جوون ماشاالله چه بزرگ شده هر روز واسش اسپند دود كن٬با این اشتباهاتی كه دكترا میكنن آدم هنگ میكنه٬بازم خداروشكر كه الان گل پسرت خوبه٬ببوس گل های نازتو


مرسي خيلي خوب بود
ارغوان
6 شهریور 92 19:31
عکسای با مه و بی مه رو دوووووست داشتیم
مريم مامان اميررضا
7 شهریور 92 23:29
واي چه خبر بوده، خوب با اين دو تا جيگر حال ميكنين ها شمال تا جنوب !!! آفرين به همت شما و آقاي پدر
مامان محمد علی
16 شهریور 92 11:35
سلام چند سالی میشه شمال نرفتم با دیدن این عکسا بیشتر هوایی شدم همیشه خوش باشید
سعیده مامان آرتین (شازده کوچولو)
25 شهریور 92 11:17
دلم براتون تنگ شده
سعیده مامان آرتین (شازده کوچولو)
27 شهریور 92 12:16
سلام ستاره جون. خوبی؟ نیستی؟ حسابی مشغول وروجکایی آره. جوجوها چطورن؟ از طرف من ببوسشون.


مرسی عزیزم که سر زدی ما خوبیم
مامان ریحان
2 مهر 92 12:24
به درخواست ریحان ایی بار اومدم وبت میگفت مامان عکس ارمیا رو میخوام ببینم
مامان ارمیا و ایلمان
10 مهر 92 13:24
الو الو. کجایین؟؟؟
دلمون تنگ شد. بچه ها خوبن دوست من؟؟؟


سلامممممم مرسی ما خوبیم من تنبلیم میشد برای آپ سرفرصت میام پیشتون
مامان ثنا و ثمین
13 مهر 92 6:17
سلام عزیزم.مامان دوتا بچه بودن کار سختیه.آدم دیگه فرصت سر خاروندن رو هم نداره


آی گفتی